دو ماهی گرفتار این مسئله بودم تا اینکه
بالاخره یه روز نوبت به من رسید و منو برای معالجه به بهداری بردن. خوشحال بودم که
حداقل آرزو به دل نموندم و پام به بهداری وا شد. بعد از یه معاینه مختصر یکی از
بهیارها اشاره کرد و قاشقک طبی رو آوردن. بی انصافا هر کسی رو که اونجا می بردن
اونم بعد از هفت خان رستمی که باید طی میکرد و ماها منتظر می موند ،بدون استفاده
از هر گونه داروی بی حسی به جونش میفتادن و زخمای عفونی شده رو با قاشقک
میتراشیدند. در کمال بی رحمی با قاشقک تیغ دار ابتدا زخمای روی ساق پام و بعد
انگشتم رو تراشید و اون روز شکنجه ای شدم که برای همیشه فکر و خیال رفتن به بهداری
رو از سرم بیرون کردم. خون از زخمام فواره میزد و هر چه التماس میکردم که تمومش
کنه و منو به حال خودم رها کنه فایده ای نداشت. نمیدونم از روی دلسوزی اینکارو می
کرد و واقعا امکانات نداشت یا از اینکار لذت میبرد و به بهانه معالجه، اسرا رو
شکنجه میکرد!، اما به هر حال اون معالجه که البته هیچ نتیجه ای نداشت برام بسیار
زجرآور بود و نهایتا مقداری ساولون ریخت رو زخما و باندپیچی کرد و من لنگان لنگان
و بشدت پشیمان به آسایشگاه برگشتم.
ادامه
دارد✅